خرید بک لینک
دیری است که از روی دل آرام تو دوریم محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم هرچند که همسایهی آن چشمهی نوریم خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ باطل به امید سحری زین شب گوریم زین قصهی پر غصه عجب نیست شکستن هرچند که با حوصلهی سنگ صبوریم گنجی است غم عشق که در زیر سر ماست زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم با همّت والا که برد منّت فردوس از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم او پیل دمانی است که پروای کسش نیست ماییم که در پای وی افتاده چو موریم آن روشن گویا که دلسوختهی ماست ای سایه! چرا در طلب آتش طوریم «هوشنگ ابتهاج - سایه»

برچسب: محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم, نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 18:46

منظرهای که از دقایقی پیش در حال مشاهدهی آن هستم، انقدر بهتانگیز است که به هر نحو ممکن مایلم آن را ثبت کنم. مطمئن هستم فرصت دیدن چنین صحنهای برای تعداد کمی از انسانها رخ میدهد و البته حداکثر انگشتشماربار. گاهی برادر کوچکم هوس میکند در اتاق من بخوابد. راستش را بخواهید، همهی اعضای خانواده اتاق من را دوست دارند. ظهر یا زمانهایی که نباشم، حتما یکی در اتاق من مطالعه یا استراحت میکند. نمیدانم رمز اتاقم چیست. خلاصه اینکه گاهی هم برادرم تصمیم میگیرد شب را در اتاق من بخوابد و من٬ مانند همهی خواهرهای بزرگ دیگر، فردی هستم که کوتاه میآید و قبول میکند اتاقهایمان را امشب تعویض کنیم. اتاق برادرم، از اتاق من بزرگتر است. خلقیات خاص برادرم جالب توجه است. اتاق تنها رنگش چوب تیره است؛ چوب ضخیم تیره. یک پنجرهی قدی، کل یک دیوار را گرفته و پرده هم ندارد. خانه در طبقه ۶ واقع شده و دید جالبی به حیاط یک بیمارستان، پشتبام چند ساختمان، یک خیابان اصلی و یک اتوبان دارد. یک موقعیت بسیار ویژه. در حالی که برادرم ساعتها است در اتاق من خوابش برده و هفت پادشاه را در خواب میبیند -باور کنید. در خواب داشت

برچسب: نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 18:46

به من فکر کن آنگاه که فوران دورانها تو را در بر گرفته است. آنگاه که سبز و زرد و قرمز دنیای فانی، جاودانگی روحت را قلقلک میدهد. آنگاه که نمیدانی خواهشِ دل دارد چه بر سرت میآورد. آه که نگاهت میتواند آرزو باشد یا خاطره. ای کاش خاطرهی شبهای روشنم باشی آنگاه که بر بستر مرگ افتادهام. و چه پیروزمندانه مرگی است. به من فکر کن آنگاه که شامِ تلخیهای زندگیات -که ای کاش اندک باشد و آرزوی صفر بودن آن مزاح بیروحی بیش نیست- را با چاشت نگاهت به من گره میزنی. آنگاه که به افقهای آیندهی زیبایت خیره شدهای. آنگاه که قلم در دست میگیری تا نامهای با دستخط خودت مکتوب کنی. آه که نگاهت بدونِ اینکه حتی بیشتر دمی به چشمانت نگریسته باشم خاطره است. اینکه خاطرهای برای آینده شود یا همین خاطرهی گذشته بماند، در دستان خداست و تو و من.

برچسب: به من فکر کن,به من فکر کن مصطفی نجم بین,تو به دستهای من فکر کن, نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 18:46

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشهام اندیشهی فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان باز خیالم چون کبوتری وحشی میکند پرواز رود آنجا که میبافند کولیهای جادو، گیسوی شب را همان جاها، که شب در رواق کهکشانها عود میسوزند همان جاها، که اخترها، به بام قصرها، مشعل میافروزند همان جاها، که راهبانان معبدهای ظلمت نیل میسایند همان جاها، که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را میآرایند همین فردای افسونریز رویایی همین فردا که راه خواب من بسته است همین فردا که روی پرده پندار من بیدار است همین فردا که ما را روز دیدار است همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست همین فردا، همین فردا... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان، در بستر شب، خواب و بیدار است سیاهی تار میبندد چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است دل بیتاب و بیآرام من، از شوق لبریز است به هر سو، چشم من رو میکند: فرداست سحر از ماورای ظلمت شب میزند لبخند قناریها سرود صبح میخوانند من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه:

برچسب: من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد,من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد,دانلود,من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد شاعر, نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 18:46

عطر کاجهای این راه گمشده، بوی تو را میدهد.

ماه، نور تو را، روی تو را میتاباند.

کوههای دلانگیز انتهای مسیر، عاشقانه به نگریستن تو نشستهاند.

هر روز در این مسیر تو را میخوانم. به دنبال تو هستم. گویی از تو آمدهام و به تو... نمیروم.

برچسب: مسیر گمشده,مسیر بهشت گمشده,مسیر بهشت گمشده شیراز, نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 18:46

صفحه بندی